امیرپارسا - عشق كوچولوي ما

صدای تپش های قلبمان را می شنوی -اکنون یکی برای خودمان می تپد و دیگری برای تو

ششمین سال در کنار بودن ما
نویسنده : مامان امیرپارسا - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبها پر خندس

تو هستی و چشمات، بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو آورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا آسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از آینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

و روایت تصویر

 امسال ملوان زبل مهمون خونه ما بود

به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

اینهم همون قسمتی که همه بچه ها عاشقشن  

به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

اینهم همون قسمتی که همه بزرگترها عاشقشن  

به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

اینهم تولد شش سالگی دردونه منزل ما  

پسرم

زیباترین هدیه خداوند برای ما

عاشقانه دوستت داریم و می ستائیمت ... و بهترینها را برای تو آرزومندیم  


 


 
 
جشن پیش دبستان
نویسنده : مامان امیرپارسا - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
 

واجب است
برای دیدار روی تو وضو کنم
تورا به موهبت بودنت سجود کنم
همه شب در دعایم خالصانه ام
برای داشتن تو قنوت کنم

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

ماجرای جشن از یه کارت دعوت ساده و خیلی شیک شروع شد که روش پر بود از زنبورهای ریز. این کارت روز اولین جلسه عمومی اولیا با مربیهای پیش دبستان به اولیا داده شد تا به بچه ها بدن و اونها رو به جشن دعوت بکنن.

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 جشن سر ساعت 5 بعد از ظهر با رد کردن بچه ها از  زیر قرآن و ورود اونها به محوطه پیش دبستان آغاز شد . جلوی در وردی دو تا از مربیها ایستاده بودن  یکی از اونها اسم بچه ها رو میپرسید و با اون سلام و احوال پرسی میکرد و مربی دوم یه کارت که اسم بچه ها روش بود میاورد و روی لباس بچه ها نصب میکرد.

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 محوطه سرپوشیده پیش دبستان یه اتاق بزرگ، نورگیر و کاملا دلباز با پرده های رنگی و شاد و کفپوشهای رنگی بود که یه قسمت اون با لگوهای بزرگ از سایر قسمتها جدا شده بود و همین کل نظر بچه ها رو به خودش جلب کرد. قسمت دیگه میز و صندلی چیده شده بود برای بچه ها و دور تا دور فضا پر بود از وسایل بازی مناسب سن بچه های پیش دبستان . یه قسمت از فضا هم اختصاص پیدا کرده بود به فایلهایی که اسم بچه ها روی هر کشو نوشته شده بود و وسایل هر کس داخل اون قرارداشت(وسایل بچه ها رو مدرسه تهیه میکنه و همه به یک شکل هست حتی کیف اونها).

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

اول همه خیلی آروم نشسته بودن و بچه ها هم کنار پدر و مادرها بعد خوب با اون همه لگو مگه میشه آروم نشست .یکی دو تا از بچه ها رفتن سراغ لگو ها و یکی از اونها هم مثل همیشه پسرک ما بود.خلاصه دور هم جمع شدن و بازی شروع شد .

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بگذریم از اینکه از این 25 تا بچه حدود 10 -12 نفر اونها همچنان کنار پدر و مادرها بودند و از جاشون هم تکون نخوردن.بچه ها مشغول بازی بودن و من منتظر بودم که مثل هر مراسمی که خیلی روتین و رو برنامه شروع میشه اینجا هم همین اتفاق بیفته اما اصلا از این خبرها نبود بچه ها بازی میکردن و مربیها میخندیدن و من همچنان منتظر و توی فکر که پس این برنامه کی شروع میشه؟؟؟ توی حال و هوای خودم بودم که صدای ترکیدن یه بادکنک ابرهای دور سرم رو متلاشی کرد و بچه ها هم از جا پریدن و دنبال اینکه کجا بود که بادکنک ترکید در همین حین دومین صدای ترکیدن اومد و پشت اون صدای اااااااااااااااااای وای ببخشید ترسیدین، بادکنکها نازک بودن زود ترکیدن. این صدای آقای شریفی بود یکی از مربیهای مهد که بچه ها بلافاصله دورش جمع شدن و اون شروع کرد به سلام و احوال پرسی و شیطنت با بچه ها.

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بعد از چاق سلامتی نوبت بازی بود بچه ها یه عمو زنجیرباف حسابی بازی کردن و بعدش هم یه عمو زنجیرباف عربی جاتون خالی بود صدای نعم نعم بچه ها رو بشنوید وقتی مربی میگفت: العمو زنجیرباف و بچه ها: نعم نعم.

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 بعد از بازی هم به بچه ها گفت گوشتون رو بیارین در گوشها تون یواشکی بگم مامانها متوجه نشن.صحبتهای من که تموم شد میرین سمت مامانها اونها میبوسید و به اونها میگین که خیلی دوستشون دارین بعد اونها رو میبرید کنار کاغذهایی که روی دیوار چسبیده و با کمک مامانها روی اونها نقاشی میکشید.(اینجا بگم که از اول ورود برای من سوال شده بود این کاغذها چی هستش) بلافاصله آقای شریفی شمارش کرد و بچه ها به سمت مامانها دویدن و بعد هم نقاشی. در حین نقاشی بهمون گفتن که بعد از پایان نقاشی کنار اون یه آروز برای بچه ها بنویسیم و اسم اونها رو هم بنویسیم. کار جالبی و بود و من خیلی خوشم اومد از این کار. حالا این نقاشی ها چی میشدن خدا میدونه....

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بعد از نقاشی نوبت بابا ها بود و یه سری بادکنک ... که اونها رو به پای بابا ها بستن و بچه ها باید با پا بادکنکها رو میترکوندن(بابایی پسر ما از اردیبهشت ماه بخاطر کارش دور از ما زندگی میکنه و ما تنهای تنهاییم برای این جشن هم نتونست خودش رو برسونه و ما بدون بابایی رفتیم) قرار بود هر بچه ای که پدرش نباشه بادکنک پای آقای شریفی رو بترکونه که پسرک ما به هیچ عنوان قبول نکرد و با من یه کناری ایستاد و فقط تماشا کرد و یه کمی هم بغض.

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

برای مسابقه بعدی لازم بود بادکنکها از روی زمین جمع بشن و مربی به بچه ها این رو گفت و با شماره سه شاید باورتون نشه توی مدت 30 ثانیه کف سالن مثل اول تمیز شد. حالا ما توی خونه 30 ساعت هم بهشون زمان بدیم آخرش خودمون باید جمع بکنیم و عمرا اگر پسرک زیر بار جمع کردن وسیله هاش بره.

اینهم همون لحظه ناب بادکنک جمع کردن

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بعد از این بازی یه مشت لباس بود یه مسابقه دیگه و بچه ها چند تا چند تا میرفتن و هرکس لباس بیشتری تنش میکرد برنده بود. بکش بکشی بود سر تکه آخر لباس و بچه ها و صدای خنده بچه ها که با خنده بزرگترها قاطی شده بود و ذوق کودکانه اونها و سفر بزرگترها به دنیای شیرین کودکی.

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بعد هم مسابقه ماست خوری پدرها و پسرها. توی این قسمت هم باز بغض پسرک ما بود و میانجیگری مدیر عزیز پیش دبستان که بیا من میشم بابای شما و خلاصه پسرک رو راضی کرد بعد فهمیدیم ای بابا یکی دیگه هم باباش نیومده و یه مربی دیگه هم وارد عمل شد و اون شد بابای پسرک ما. بعد هم گفتن هر بابایی بیشتر ماستی بشه برنده هستش و بچه ها هم بخاطر جایزه خوب بابا ها رو ماستی کردن.

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بعد از میدونید نوبت چی بود...بــــــــــــــــــــــله هدیه و پذیرایی

در کنار هدیه هایی که برای بچه ها آماده شده بود نقاشی هایی هم که اول مراسم کشیده شده بود با مامانها هدیه داده میشد و بعد  هم پذیرایی و از فردا صبح هم پسرک ما رسما مدرسه رو شروع کرد.

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

اینهم هدیه داخل کادو - به قول پسرک لامبورگینی دوست داشتنیقلب

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

   و اینهم اولین عکس دوستانهلبخند

   سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 

پسرکمقلب

دعای خیر من و بابا بدرقه گامهای کوچک تو در این مسیر بزرگ.

    

     به بزرگی خودتون ببخشید طولانی شد.

    


 
 
← صفحه بعد