امیرپارسا - عشق كوچولوي ما
صدای تپش های قلبمان را می شنوی -اکنون یکی برای خودمان می تپد و دیگری برای تو
روی آن شیشه ی تب دار تو را ها کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را یه چند وقتی بود از دست ریخت و پاشهای پسری بد کلافه شده بودم هر کاری هم میکردیم اصلا زیر بار نمیرفت برای جمع کردن وسایلش(به قول مامان مهدیه بد چشم سفید شده بود)کلی با پدر مهربون فکر کردیم که چیکار کنیم تا یکمی دست از این کارهاش برداره ... خلاصه دردسرتون ندم دیدم پسری خیلی به CD و نگاه کردن اون وابسته هستش و هر روز تا یه CD نبینه روزش شب نمیشه یه روز که خونه رو اساسی بهم ریخته بود ... بابایی:امیرپارسا پسر گلم نمیخوای یکم جمع و جور کنی؟؟؟ امیرپارسا:باشه جمع میکنم ... 20 دقیقه بعد... بابایی:امیرپارسا قند بابا نمیخوای یکم جمع کنی؟؟؟ امیرپارسا:باشه جمع میکنم ... چقدر میگی!!! 20 دقیقه بعد... مامانی: عشق کوچولو جمع کردی؟؟؟ امیرپارسا:باشه جمع میکنم ... اااااااااااااااااااااای بابا و خلاصه در نهایت بابایی:امیرپارسا اگر جمع نکنی فردا سیم ویدئو رو با خودم میبرم شرکت و تا یاد نگیری که وسایلت رو جمع کنی نمیارم امیرپارسا:واااااااااااااااااااااااااااااااااا.... چیکار میکنی؟؟؟ بابایی: سیم ویدئو رو با خودم میبرم شرکت امیرپارسا: مامان من از دست این بابا ناراحتم ها فردا صبح... مامانی یواشکی و قبل از اینکه بره سرکار سیم ویدئو رو در میاره عصر ... برگشتیم خونه و پسری میخواد CD ببینه میره سراغ ویدئو اما... ای دل غافل که خاموشه... امیرپارسا:خوابیده وسط هال و حالا گریه نکن کی گریه کن خلاصه ... یک زبونی گرفته بود که باور کنید اگر من مرده بودم(دور از جون)این جوری زبون نمیگرفت تازه بابایی مهربون بنده خدا از همه جا بیخبر خوب من سیم رو برداشته بودم نه بابایی یه چند روزی از این ماجرا گذشت و پسری دید نه بابا تا کارهاش رو خودش نکنه و وسایلش رو جمع نکنه از ویدئو خبری نیست و تصمیم گرفته به قول خودش عاقل بشه چند روز هم دیدیم ما هر چی بهش میگیم جوابمون رو میده چشم مامان مهربونم تازه از اون به بعد قبل از اینکه CD نگاه کنه کلی از فرشتهها تشکر میکنه که سیم رو براش برگردوندن
یه چند تا عکس بی کیفیت... وقتی پسری تصمیم به تعمیر قیچی کاردستی میگیره
و این هم نتیجه کار پسری شطرنج باز به همراه دوست همیشگیش امین کوچولو و اما در آخر .... آلینای عزیزم ...
رومینای گلم...
و ارشیای خوشگلم ...
تولدتــــــــــــــــــون مبارک .
تا بعــــد لحظه هایم را به تو می سپارم گل پسری از وقتی میره مهد کلی مطالب آموزنده یادگفته و من واقعا بابت این آموزشها خوشحالم هرچند که شیطنتش دوبرابر شده اما ارزش آموزشها بیشتر از اینهاست سورههایی که میخونه:حمد،توحید،قدر،کوثر،ناس،فلق دعایفرج و آیه الکرسی توی واحدکار جدید مهد کشورها و پایتختها رو دارند: ایران : تهران عراق : بغداد کویت : کویت چین : پکن ترکیه : استانبول کانادا : آتاوا پاکستان : اسلام آباد افغانستان : کابل هند : دهلی نو ژاپن : توکیو و .... و البته: فکر نکنید اینها رو تیتر وار میگهها همه رو موزیکال و باشعر میخونه حرکات ژیمناستیکش هم خیلی پیشرفت کرده مصور خدمت میرسیم زبان انگلیسی رو هم که بنده با کمال شرمندگی ازش عقب افتادم چون بعضی مواقع بهم میگه: یادت باشه من هر چی ازت میپرسم می گی نمیدونم ها، کلمه نمی دونم بده یکم مطالعه بکن یه فیلم پوه داره به زبان ایتالیایی – عموجون امیرپارسا زحمت کشیده براش آورده – اون رو هم کامل حفظه و تازه توقع داره من کلمه به کلمه براش ترجمه بکنم ... منم که توی انگلیسی موندم چه برسه به این یکی وقتی هم بهش میگم: مامی باشه بابا شب بیاد ازش بپرس فکر می کنید در جوابم چی میگه: اااااااااااااااااااااا این یکی رو هم بلد نیستی ... مگه مهدکودک نرفتی مامان جونم و اما ......
پسری در حال مطالعه این کتابها رو یادتونه...من خودم عاشقشون بودم و همه رو هم هنوز که هنوزه از حفظم همیشه دوست داشتم امیرپارسا یه سری کامل از کتابهای استاد منوچهر احترامی رو داشته باشه و بالاخره براش پیدا کردم و گرفتم و البته در کنار کتابها و پسری میتونید یار همیشه وفادار - مک کوئین - رو هم ببینید تا بعـــــــــــــــد پنجشنبه ١٧/١٠/٨٨ ... سرزمین عجایب مخملی کوچولوی من _ آلینا مهلا کوچولوی خانوم خوش خنده علیسان کوچولو قربون خنده هات بره مامی شایان مرد کوچک آلینا:بذار نگاه کنم ببینم چه خبره امیرپارسا:خانوم محترم حواست کجاست؟ببین من چی میگم امیرپارسا:آفرین حالاحواست به من باشه آلینا:خوب حالا اگر اجازه بدین من پیاده بشم امیرپارسا:خواهش می کنم ...بفرمائید به ما که خیلی خوش گذشت امیدورام به بقیه هم خوش گذشته باشه مخصوصا که مخملی خانوم(آلینا) و مامان خوب و مهربونش رو هم از نزدیک دیدم ... یه خانوم کوچولوی به تمام معنا جای تمام دوستانی که نیومده بودند خالی و ممنون از تمامی دوستهای خوبی که لطف کرده بودن و اومده بودند...امیدوارم بازهم سعادت دیدن روی ماه خودشون و گلهای نازشون رو داشته باشم.
تا بعــــــــــــــــــــــد
و بازهم سخن پراکنی های وروجک ما با توجه به سرد شدن هوا برای پسری یه جفت بوت خریدم: امیرپارسا:مانی جون ... این چیه برای من خریدی؟؟؟ من:برات کفش زمستونی خریدم گل پسر که پاهات گرم بشه. امیرپارسا:مامانی ممنون برام کفش آستین بلند خریدی تا پاهام گرم بشه من: تازگیها خوب خونه رو بهم می ریزه از توی اتاق خواب خودش تا توی هال... خلاصه زندگی برای من کارمند کوچولو درست میکنه که بیا و ببین... هفته گذشته یه دونه از این خونه هایی که شبیه سمساری هستش برام درست کرده بود منم خون جلوی چشمام رو گرفت و .... من:امیرپارسا بدو خونه رو جمع کن که دارم عصبانی میشم امیرپارسا: من نمی تونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم من :چرا؟؟؟؟ امیرپارسا:(در حالیکه دراز خوابیده وسط اتاق و دو تا پاهاش رو باز کرده و چشماش رو هم بسته)مگه نمی بینی من خسته و ام و از خستگی غش کردم ... خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن و مسابقه گذاشتن جمع میکنه ... 1 ساعت بعد میرم توی اتاقش و میبینم کفش پوشهای کف اتاق برجسته هستش ... بلند میکنم میبینم تمام CD ها زیر کف پوش هستش و من من : امیر پارســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا امیرپارسا:(درکمال خونسردی)بله مامان مهربونم من:با اشاره به CD های زیر کف پوش... اینها چیه امیرپارسا:اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ پیداشون کردی ...میخواستم ببینم چقدر باهوشی ... بلدی پیداشون بکنی من: امیرپارسا:حالا که پیداشون کردی برات یه لاک جایزه میخرم من: و چند تا تیکه کلام جالب... کافیه بهش بگم چرا این کار رو کردی... میره یه گوشه میشینه و سرش رو میگیره توی دستش و میگه:ای خدا ببین به چه روزی افتادم از دست اینها هر کاری رو ازمون بخواد براش انجام بدیم حتما یه «تو رِ خدا » بهش اضافه میکنه... مثلا : مامان تو رِ خدای لیوان آب برای من بیار بابا جون تو رِ خدا برام کامپیوتر روشن میکنی نقاشی بکنم و ... بعد از کلی تمرین کردن تونستیم یادش بدیم جای «تو رِ خدا » از کلمه « لطفا » استفاده کنه دیشب بعد از اینکه کلی باهاش صحبت کردم و براش توضیح دادم که یه سری از کارهاش درست نیست من رو این شکلی در حال حاضر همین ها رو توی ذهنم دارم ... پیری و آلزایمر شدید به جووووووووووونی خودتون ببخشید. با کمال شرمندگی خیلی از کامنت دونی ها برام باز نمیشه فکر نکنید بی معرفتم مهدیه جون مامان پیشی مخملی من، برای شما از همون هاست و من در آرزوی گذاشت یک عدد کامنت برای عروسکم
و امـــــــــــــــــــــــــــــــا..... پوشه کارهای مهد پسری درخت کاج - کاردستی مهد پسری - تقدیم به تمام دوستان برون مرزی کاردستی محرم خوش تیپ مامان قربون خنده هات خوش خنده اینم کارتی که با کمک پسری برای عمو جون و خانواده خوبش درست کردیم تا سال نو میلادی رو بهشون تبریک بگیم... عمو جون دوست دارم هوارتا تا بعــــــــــــــد پسر عسلی با کمال شرمندگی این پست مخصوص بابایی مهربون شما و همسر عزیز منه سوم دیماه یاد آور یکی از بهترین روزهای زندگی منه روزی که من و همسر مهربونم با هم یکی شدیم و قرار شد توی تمام پیچ و خمهای زندگی در کنار هم باشیم و خوبیها و خوشیها رو در کنار هم بگذرونیم... مهربونم ... در کنار تو بودن جزء بهترین لحظات زندگی منه...همیشه و همه جا با من بودی ... در تمام خوبیها و خوشیها در کنارم بودی و در غمها و تنهائیهام تنها نذاشتیم. اگر چه من خوب نبودم اما شما بهترین ها رو نثارم کردی...و من شرمنده در مقابل خوبیها و مهربانیهایت... بامن باش و برای من باقی بمان آغاز ششمین سال یکی شدنمان مبارک من از سرشاریت سرشار میگردم تو از گلبوته های عشق از دشت وسیع شور از سرشاری احساس می آیی تونوری،اصل نوری سرزمین پهن عشقی مایه لطف و صفایی تو هم وزن خدایی تو شادابی ... شمیم عشق را در دیدگانت می نوازی تو رودی،آب جانبخشی صفای سرزمین سبز عشقی تو روحی جان گلبرگ شقایقها تویی تو تو شاهینی چه آسان صید کردی مرغ احساس مرا صد آفرین برتو تو صیادی چه شیرین لحظه هایم را شکار لحظه های خویش کردی تو ... و من ... اندر کنارت سبز خواهم شد شکوفا میشوم دنبال نورت میدوم تا عرصه معراج ای ناجی ! مرا دریاب و دائم در کنارم باش دائم در کنارم باش





















که ای بابای بد ... من تو رو دوست ندارم
... تو سیم ویدئو رو بردی
... فکر نکردی من چه جوری باید CD ببینم
... فکر نکردی من دلم برای تام و جری تنگ میشه
... فکر نکردی امروز اگر گارفیلد نیاد خونه ما دلش برای من تنگ میشه 


... چشم مامان خوبم هرچی شما بگین
و اینگونه بود که فرشته های مهربون سیم ویدئو رو برگردوندند و پسری ما رو خیلی مشعوف کردن













































تا با دست های مهربانت آنرا به شادی در آوری
و نگاهم را ادامه ی نگاهت کنم
تا که سرسبزی درخت امید را با هم نظاره گر باشیم
بیا تا با هم در تمام لحظه های زندگی
نه نقطه شروع و نه نقطه پایان
بیا تا همیشه ...
ناتمام بمانیم!!















































































نگاه میکنه و میگه:مامانی حرفهای شما کاملا منطعلی(منطقی) هستش و من فرزند شیفته:
























































































